عجل عشق !

تا حالا شده یه چیزی رو میخواید و دنبالش میگردید ولی پیدا نمیکنید

بعد......................................................................................

 

که دیگه دنبالش نیستید پیداش میکینید!!!


 

 

نقاشی های ادامه مطلب هم قشنگ هستن ببینید

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

 چند تا سوال دوست داشتید جواب بدید...ماچ

 

1. بهترین کتابی که تا حالا خوندید؟(جوابش واسم مهمه چون میخوام بعدا  بخونمشون)

2.بهترین اهنگی تا حالا گوش کردید؟(اینم مهمه چون حتما اگه نشنیده باشم دانلود میکنم)

3.بهترین فیلمی که دیدید؟(خارجی و ایرانی فرق نداره)

4. بهنرین تفریح یا همون سرگرمیتون ؟(مجاز و غیر مجاز فرقی نداره)

5.جایی که دوست دارید تو تنهایی برید؟(احساس ارامش میکنید اونجا)

6.با ارزش ترین وسیله تو زندگیتون ؟(هر چیز میتونه باشه)

 

 راستش سوالای زیادی تو ذهنم بود ولی دیشب موقع خواب... الان یادم رفتناراحت

 

ادامه مطلب جالبه


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

امروز هم یه حس دلتنگی داشتم هم یه حس خوشحالی ..

اخه امدم دانشگاه واسه  تسویه حساب و گرفتن مدرک موقت

امروز دیگه  تموم شد یعنی فقط یه امضامونده که اگه رییس اموزش

از نهار رو نماز برگرده امضا رو بگیرم تموم میشه...

من که دیدم وقت داره الکی میره  گفتم بیام تو سایت دانشگاه

یه سری به وب لاگم بزنم ...

یادش بخیر چه روزای خوبی رو تو این دانشگاه گذروندیم ...

من که بیشتر ساعت ها

رو تو همین سایت بودم همه دوستام میدونستن که اگه  با من کار

دارن منو کجا باید پیدا کنن ...

 

من از دانشگاه و دوستام تو دوره کارشناسی بیشتر از دوره کاردانی راضی بودم

البته تو دوره کاردانی هم دوستای خوبم داشتم ولی یکی دو تا ...

یادش بخیر توانجمن علمی دانشگاه چه اتیشایی که نمیسوزوندیم ...

اتفاقا چند روز پیش یکیشون زنگ زده بود و من  نشناختمش

بعد که خودش رو معرفی کرد کلی خجالت کشیدم ازبی معرفتی خودم

از دوره کاردانی فقط همین دو تا دوست برام موندم

ولی از دوره کارشناسی دوستای خوب زیادی دارم ...

و کلی خاطرات قشنگ ..

امروز تمام اون خاطرات رو مرور کردم ...

من همیشه از ساعت نهار و نماز بدم میومد ترجیح میدادم تو کلاس باشم

تا زودتر کلاسام تموم بشه بریم خونه البته اینم به خاطر این بود که تو

راه کلی میخندیدیم وگرنه تو خونه که خبری نبود...

ولی امروز هر چند که یه ساعت

الاف شدم  ولی یه اپ به یاد موندی گذاشتم اخرین اپ از سایت دانشگاه ....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

میخواهم تو را در اولین سطر دلتنگی هایم بنویسم ...

قلم را بر میدارم سنگینی میکند روی انگشتانم...

میگذارم هر چه دلش میخواهد بنویسد ...

نقطه ای میگذارد ...

فریاد میزنم تو که هنوز چیزی ننوشتی چرا نقطه میگذاری؟

ارامم میکند ...میگوید گوش کن ....صدای ناله میاید ...صدای هق هق...

دستان من وقلم هر دو ساکت ماندیم...

صدا میگوید ای قلم و انگشتانی که قلم را حرکت میدهی

تا کی میخواهی با درد خودت بر روی درد من خط بزنی

تا کی درد من را باورنمیکنی ...

همه درد تو را میخوانند پس من چه؟

قلم از دستم افتاد ...

ساکت ماندم

بگو تمام دردهایت را بگو کاغذ ...

من دلتنگیهام را بر روی قلبم مینگارم ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

 

دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت،

تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان...

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت،

یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت .

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد...

دلت سبک شد؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()


 

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستار
ه

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:

یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد

دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:

فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

 

 

 

 

 

ادامه مطلب نشانه ای از این که اگر مردم یک کشور دغدغه نان نداشته باشن میتونن خلاق باشن


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

باور کنید اگه داستان زندگی نسل ما را

 

بنویسند 1400 سال دیگر به جای دو ماه

 

دوسال برایمان زنجیر و سینه میزنند...

.

.

.

بهتر نیست یه کم از گذشته در بیاییم به اینده

 

توجه کنیم...

 

ادامه مطلب هم جالبه  


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()

آرام در گوشه ای دنج نشستم ...خلوت کردم با خیال تو ....بی حرکت ماندم

حتی پلک هم نمیزنم تا شاید زمان هم از حرکت بایستد... تاشاید در همین لحظه

بمانم...اهنگی پخش میشود اما من فقط از ان خاطره دارم خاطره مشترکی از

این اهنگ نیست چون من در تمام مدت بی تو ماندن به ان گوش دادم ...

لیوان قهوه دستانم را گرم میکنم همیشه از سرما متنفرم بودم ولی امروز در

سرد ترین روز سال کنار پنچره باز اتاقم نشستم و به تو فکر میکنم به این که

چرا هوایت را کردم ...انقدر فکر میکنم که خالی میشوم از فکر تو ...فقط

هوست باقی میماند ..چشمانم را میبندم ...هوس کردنت را دوست دارم..ولی

هیچ وقت دوست داشتنمان از جنس هوس نبود ...که اگر بود اکنون در خاطرم

نمانده بودی ...

 


 

ادامه مطلب هم بخونید از این  حال و هوا در بیایید چشمک

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط azadeh -mv نظرات ()


Design By : Pichak